صادق: یه مادر پیری از پشت دستم و گرفت، گفت پسرم ورزشکاری؟ گفتم: بله مادر کشتی گیرم، مسابقه قهرمانی داریم. گفت: خدا پشت و پناهت! پسر منم کشتیگیر بود، ایشالـاه زمین نخوری! وقت سوم مسابقه بود، رقیبم سرسخت بود و نفس خالی کرده بودم! یه لحظه دعای... مادر یادم اومد، توان نداشتم اما باید پا میشدم و میبردم! پا شدم تا زحمت بچه ها هدر نره!پا شدم تا کشتی ایرانیا یاد رقیبا بمونه! پاشدم تا دل همه مادرا شاد بشه!{صادق گودرزی} نظرات شما عزیزان:
عالی بود .آفرین به این جوون مردا
پاسخ:همچنین برچسبها: اجتماعی, یک شنبه 6 اسفند 1391
16:27 ![]() |